هنوز این پست کامل نیست.
"عشق" عبارت است از رغبت جدي به زندگي و پرورش آنچه بدان مهر مي ورزيم. عشق آن معجزه اي است كه بوسيلبه آن من به دنياي ديگري راه مي يابم و از آن راه خود و ديگري و آدمي را بطور بطور كلي كشف مي كنم. و انسان عاشق، انسان واقعي است كه هنر گيرا و معجزه آساي دوست داشتن را فرا گرفته است، انساني است كه عشق، شرط بقا و رشد او شده است.



"اي عاقلان، اي عاقلان، با عشق گرديد آشنا." كيست كه نخواهد با عشق آشنا گردد و اين دعوت مولوي را با آغوش باز نپذيرد؟ ولي درد انست كه همه سخن از عشق بر زبان مي آوريم و به دنبال عشق مي گرديم و همينكه مي خواهيم با اين طلسم آشنا شويم از شرح ان عاجز مي مانيم و حتي عاشقي چون مولوي بي اختيار اذعان مي كند كه:
هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل گردم از ان
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
بدين شكل، گويي كسي معناي عشق را نمي داند و معهذا در پي مهر و عشق ورزي و دوست داشتن اند. ما خاطر خواه هم مي شويم، دلمان براي يكديگر غنج مي زند، دل مي دهيم و قلوه مي گيريم، از داغ عشق پروانه وار مي سوزيم، قربان هم مي رويم، فداي شكل ماه دلبر خود مي شويم و براي يكديگر مي ميريم. آري، عاشق مي شويم – آن هم چه عشقي – و چه كارها كه نمي كنيم و چه عباراتي كه بر سر و روي هم نمي ريزيم. وقتي كه عاشق مي شويم گويي پيش از ما هيچ كس معناي عشق راستين را نمي دانسته و عشقي بشدت و حقيقت عشق ما تا انزمان وجود خارجي نداشته است و چون معشوق از ما رو بر ميگرداند، و يا به گمانمان به عشق ما خيانت مي كند، آنگاه منكر هر گونه عشق مي شويم و دنيا را بصورت انبوهي از موجودات بي حقيقت و خودخواه مي بينيم...و بهمان نحو، در سراسر اين جهان پهناور ، همه جا و همه روز، هزاران پير و جوان به خيال خود عاشق مي شوند. از عشق زن گرفته تا عشق ميهن و دين و اجتماع – و از آن هم رو بر ميگردانند و باز هر چه پيش مي آيد، همه بي آنكه قادر به تشريح اين معماي حيات باشند، بي اختيار به دنبال آنند كه به هر قيمت خود را در پناه آن قرار دهند.
آري، همه به خيال خود و به نحوي عاشق مي شوند يا سخن از عشق مي آورند و هر كس از اين كلمه آشنا مفهومي جداگانه دارد. يكي عشق زن و مرد را هوسي گذران و ان را درخور عشق واقعي نمي داند و ديگري همان را بالاترين مظهر عشق انساني تلقي ميكند. يكي عشق كودكان را يگانه نوع عشق پاك مي خواند و ديگري كه عشق را تركيبي از رشد و مراقبت و مسئوليت مي داند، كودكان را مطلقا عاجز از عشق تصور مي كنند، يكي به حيوان و گياه عشق مي ورزد و ديگري عشق هايي چون عشق به خدا يا عشق به وطن و يا عشق به علوم و ادبيات و كار را اصيل مي شناسد، يكي خيال مي كند دوست داشتن جنبه انحصاري دارد و آن كسي كه به راستي عاشق است خود بخود همه چيز دنيا را به خاطر معشوق خود كنار مي گذارد و همه چيز خود را فداي او مي كند و ديگري نه تنهاد چنين عشق هايي را ناسالم و زيانبخش و يا تخريبي تلقي ميكند بلكه عشق واقعي را عشقي مي داند كه همه چيز و همه كس را فرا مي گيرد. يكي دليل عشق را در رنج و محنت و فداكاري و اندوه مي داند و ديگري فقط ان عشقي را سالم و حقيقي مي داند كه توام با خوشبختي و شادي و كار توليدي باشد. يكي عشق را در بيزار شدن از خويش و از دست دادن عقل و ترك لذات نفساني تشخيص مي دهد و ديگري به كلي معتقد است عشق به ديگران و عشق به خويش نه تنها با هم مغايريت ندارد بلكه لازم و ملزوم يكديگر است و در نتيجه يگانه شكل حقيقي عشق را بكار انداختن همه نيروهاي روحاني و جسماني انسان متجلي مي شود.
شرط آشنايي با پديده عشق – كه احساسي اساسا و اصالتا انساني است - در درجه اول تجزيه و تحليل علمي و كامل از قوانين رشد انساني و علم زندگي روحي و جسماني فرد بشر است. براي بشر كم خطر ترين و روشن ترين راه نجات از زندان تنهايي و جدائيش فقط از راه عشق زايا امكان پذير است. تنها از راه عشق زايا است كه انسان، در عين حالي كه با ديگران مرتبط مي شود، تماميت منحصر بفرد خود را نيز حفظ مي كند و قواي خلاق خود را به حداكثر امكان گسترش مي دهد. عشق زايا به او اجازه مي دهد كه ديوار جدايي خود را با جهان خارج و با ديگران از ميان بردارد و بر آنها احاطه يابد.
بسياري از مردم خيال مي كنند كه دوست داشتن آسانترين كارهاست و فقط بسته به آن است كه انسان نيكبخت باشد و معشوقي خوب بدست آورد. حقيقت امر آن است كه عشق ، احساس بسيار مشخص انساني است كه مي تواند به همه دست بدهد ولي بر خلاف تصور معمول رسيدن به ان مستلزم شرايط بسيار است. عشق واقعي، يعني ان عشق زايايي كه ريشه هايش در قدرت زايا بودن انسان باشد. عشق واقعي نيرويي است كه تحصيل ان در شمار هنرهاي مشكل زندگي است و در اين زمينه بايد گفت كه بين عشق مادر به فرزند و عشق جنسي يا عشق به چيزهاي ديگر و يا حتي عشق به نفس فرق اساسي نيست. ماهيت اين عشق ها يكي است و تنها موضوعات شان متفاوت است. ماهيت عشق به هر چه تعلق گيرد، مركب از توجه و دلسوزي، مسئوليت، احترام و دانايي كامل به موضوع عشق است. به قول مولانا:
عشق جز دوست و عنايت نيست جز گشاد دل و هدايت نيست
آن كس كه با دنياي خارج و با ديگران و نيز با نفس خود، رابطه عشق برقرار مي كند، با حس مسئوليت و احترامي كه شرط عشق است به دنبال شناسايي كامل موضوع عشق خود مي رود و با توجه مداوم و كار توليدي خود ان موجود يا چيزي را كه مورد علاقه اوست به سرحد كمال برساند. اگر موضوع عشق موجودي زنده باشد، شرط عشق آنست كه انسان بتواند به قوانين عيني رشد و تكامل آن آشنايي كامل حاصل كند و سپس با حرارت و دانش عشق خود، اور را در راه تكامل روز افزون و همه جانبه اش ياري كند و در اين فراگرد توليدي، تكامل خود را نيز ميسر سازد. اگر عشق به موضوعي تجريدي يا پديده اي از نوع هدف هاي اجتماعي يا علم هنر يا دين و يا وطن تعلق گيرد، به همان نحو بايد درصدد ان باشد كه در وهله اول به ماهيت آن پديده ها پي ببرد و پس از آشنايي با قوانين تحول آنها در پيشزفت و تكاملشان قدم بردارد و بالطبع انساني كه بدين شكل خود را با نيروي عشق مجهز مي كند، نسبت به عشق خود نيز با توجه و حس مسئوليت رفتار مي كند، چنين انساني نخواهد گذاشت كه شخصيت و تماميت يكتاي او فداي پاره اي از ملاحظات گذران و بي اساس اشباع گردد. من جمله به هيچ وجه حاضر نخواهد شد كه زندگي او، يعني يگانه ميراث مقدسي كه به او رسيده دستخوش هوي و هوس خود و ديگران شود:
عشق هايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود
در نتيجه، چنين انساني در عين حال كه با نور و حرارت عشق خود دنياي اطرافش را روز به روز زيباتر و غني تر مي كند، به نيازمندي هاي واقعي روح وبدن خود نيز مي رسد و با ارتباط متحركي كه با دنياي خارج برقرار مي سازد هر دم به ميزان امكانات و قدرت دروني خود مي افزايد.
عشق يگانه پاسخ كافي و عاقلانه به مسئله هستي انسان است و با اين همه بيشتر آدميان نمي توانند امكانات گوناگون خود را در اين زمينه به كار اندازند و از راه عشق راستين يعني عشقي كه از بلوغ و خودشناسي و شجاعت تركيب يافته باشد، به سعادت حقيقي نايل گردند. اين ناتواني علل بيشماري دارد ولي موانع موجود در راه عشق هر چه باشد، قدر مسلم آن است كه عشق ورزي حالتي تجريدي نيست، بلكه قبل از هر چيز هنر است كه بايد اموخته شود، هنري دشوار و عالي كه تمرين مداوم و هوشياري و تمركز ذهن و روشن بيني بسيار نياز دارد.
آنان كه مي خواهند خود و همنوعان خود را از راه عشق ورزيدن بشناسند و از آن راه هم بر تنهايي خود فائق آيند و هم از شادي و صفاي حقيقي برخوردار گردند، بايد به كسب اين هنر خلاق بپردازند، و با جبر و مجاهدت تام به رموز ان آشنا شوند.
درسهاي زندگي
لذت حيواني است، شادي انساني است، و سعادت آسماني. لذت به بندت مي كشد، زنجير به دست و پايت مي آويزد. شاد بودن ريسمان بيشتري مي دهد، كمي بيشتر آزادي، اما فقط كمي آزادي، سعادت آزادي مطلق است. به عروجت مي خواند، پر پروازت مي دهد. اوشو
به كمي سبكسري نياز داري تا از زندگي لذت ببري و به كمي شعور تا از لغزش ها بپرهيزي. همين كافي است. پيوند جنسي هرگز كسي را ارضاء نكرده است. اين پيوند بيشتر و بيشتر عدم رضايت ايجاد ميكند. پيوند جنسي هرگز كسي را به كمال نرساند. با كمال بيگانه است. پيوند جنسي زماني معنا مي يلبد كه با عشق همراه باشد. پس عشق و پيوند جنسي بهم مي اويزند و عشق مركزيت عظيم تري است، مركزيت والاتر. انگاه كه پيوند جنسي به عشق گره ميخورد بالا و بالاتر جريان مي يابد.
آنانكه در زيستن در لحظه لذت نمي برند، شهوت زندگي در آينده را در سر مي پرورانند. شهوت براي زيستن همواره به آينده نظر دارد. تاخير ماهيت اوست. مي گويند: نمي توانيم امروز لذت ببريم، بنابراين فردا لذت خواهيم برد.
زني سعادتمند است كه مطيع شوهر باشد. مثل يوناني
هيچ چيز زيباتر و بهتر از زندگي مرد و زني نيست كه در كمال توافق فكري خانه خود را اداره ميكنند.
در موقع خريد پارچه حاشيه آنرا خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. مثل آذربايجاني
اگر زني خواست كه تو بخاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. مثل تركي
ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو "زنده" مي شوند و اگر "بد" شد ، هر دو مي ميرند. سعيد نفيسي
كسي كه زن خوب بدست آورد بزرگترين سرمايه را بدست آورده است. مثل چيني
زن آئينه ايست كه چهره هاي گرفته را خندان و صورتهاي پير را جوان نشان ميدهد. هردود
زيبايي بدون عفت و فضيلت چون گلي خوشرنگ اما بي عطر است. سقراط
عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت مي برد. افلاطون
عشق معمولا يك نوع عذاب است اما محروم بودن از ان مرگ است. شكسپير
هر جا كه عشق خيمه زند جاي عقل نيست. سعدي
مرده بدم، زنده شدم، گريه بدم خنده شدم، دولت عشق امد و من دولت پاينده شدم. مولوي
فقر بدترين نگهبان عفت است. مثل ايتاليايي
فقر و مسكنت مرد را به خيانت و زن را به فحشاء سوق مي دهد. هوگو
آنكه نيك بختي خود را بدست ديگري ميداند بسي ناكامي خواهد كشيد. حجازي
بدبختي ها را فراموش كنيد تا خوشبخت شويد و اگر خوشبختي ها را از ياد ببريد آدم بيچاره و بدبختي خواهيد بود. مترلينگ
تو از بدبختي خود ناله ميكني، اگر ملاحظه كني كه ديگران چقدر رنج مي كشند آهسته تر ناله خواهي كرد. شيلون
تا زماني كه ننگ و جنايت دوام دارد، هيچ نديدن و نشنيدن براي من منتهاي خوشبختي است. ميكلانژ
اگر به دوستي علاقمندي از خواهش و اصرار او را آزار نرسان كه از چشم او مي افتي.
دوستي مثل اسناد كهنه است قدمت تاريخ ان را قيمتي ميكند. گوته
هر گاه ميخواهي با كسي دوستي كني بيشتر از همه ببين كه فهم او چه اندازه است، نيك و بد را در چه ميداند، افتخار و اهانت را چه مي شمارد، نيكبختي او در چه چيز است؟ مارك اورل
با زني ازدواج كنيد كه اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد. بردون
براي شوهر دانش لازم است، براي زن نجابت. ژرژهرات
بهترين نگهبان سعادت در يك خانواده، عشق زن و شوهر نسبت بيكديگر است. دومون لوزير
پيش از ازدواج چشم ها را خوب باز كنيد و بعد از آن كمي آنها را روي هم بگذاريد. فرانكلين
تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. مثل چيني
دو نوع زن وجود دارد، با يكي ثروتمند ميشوي و با ديگري فقير. مثل آفريقايي
زناشويي عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي و سه سال جنگ و سي سال تحمل. تن